سلام
میخوام ایندفعه یه خاطره بگم از روز اول مهر روزی که من برای اولین بار به مدرسه باید میرفتم
یه روز نیمه بارونی که من دست در دست پدرم به سمت مدرسه میرفتم
بابام به من توضیح میداد که من نباید اونجا معلم رو اذیت کنم اما من بازیگوش و سر به هوا همش به فکر
بازی کردن بودم دوست داشتم ببینم مدرسه چه جور جایی هست چه خبر هایی اونجا هست چه
کارهایی انجام میدن تا این که رسیدم به مدرسه به بابام گفتم بابا چه قدر ادم اینجاست شلوغ بیا بریم
فردا بیایم
بابام گفت مگه نانوایی هست که بریم فردا بییایم نمیشه همین الان میریم بازم گفتم
خوب بریم یه جا خلوت تر که سریع تر بریم مدرسه زود تر برگردیم خونه
بابام کلی به من خندید گفت
امید خان دیگه این حرفها نداریم که بخوای زود بیای خونه اومدی مدرسه باید تا ظهر اینجا باشی خونه
بی خونه من نگاهش کردم اول خیال میکردم داره شوخی میکنه
اما وقتی دیدم جدی میگه زدم زیر
گریه
بهم گفت مرد که گریه نمیکنه گفتم من که مرد نیستم بچه هستم پس گریه میکنم کلی بهم
خندید گفت راست میگی اما ببین کدوم یکی از اینها گریه میکنن نگاه کردم دیدم همه میخندن منم که
فقط گریه میکنم
اما خوب منو به زور برد مدرسه رفتم تو کلاس نشستم دیدم بابام گفت من میرم
کاری نداری زدم زیر گریه معلم اومد منو بغل کرد بعدشم منو بوسید
دیدم نه بابا چه مهربونه این معلم
ما یه کم اروم شدم اما هنوز بغض تو گلوم بود معلم منو برد سر جام نشوند شروع کرد با ما صحبت کردن
مدرسه ترس نداره و از این حرفا که اینجا خونه دوم شماست من گفتم خانم اجازه گفت بله گفتم خانم
یعنی اینجا میشه اسباب بازی بیاریم بازی کنیم خندید گفت نه عزیزم اینجا شما میاید اموزش ببینید که
چطور رفتار کنید و دوست های جدید پیدا کنید خوندن نوشتن یاد بگیرید و چیز های دیگه خلاصه بعد از
زنگ من و معلم رفتیم تو دفتر که با من صحبت کنه که دیگه ترس از مدرسه نداشته باشم اون روز اینقدر
به من خوش گذشت که من زمانی که بابام اومد دنبالم به زور منو از مدرسه برد خونه اما منی که صبح
باید به زور از خواب بیدارم میکردن فردا صبحش خودم بابام رو بیدار کردم اول ترسید گفت چی شده گفتم
مدرسم دور شده بابام نگاه ساعت کرد گفت بابا ساعت ۵ صبح هست بگیر بخواب من که تا ساعت ۷
نخوابیدم اما نگذاشتم بابام هم بخوابه واسه همین خواب الود رفت سر کار
اینم خاطره روز اول مدرسه من