تبليغاتX
ღ.¸¸.•*مهتاب تک ستاره راه شب*•.¸¸.ღ
ღ.¸¸.•*مهتاب تک ستاره راه شب*•.¸¸.ღ

خوشبختی را دیروزبه حراج گذاشته اند،حیف که من زاده امروزم،خدایا،جهنمت فرداست،پس چرا امروز میسوزم!!؟؟

بی شک کشتی رافائل خاطرات زیبا و غم انگیزی را برای مردم این مرز و بوم رقم میزند

خواستم با یادی از گذشته یاد و خاطره این برگ زرین بوشهر را زنده نگاه دارم

در این مطلب به جز توضیحات و یاد اوری خاطرات این کشتی عکس های قبل و بعد از غرق شدن را هم اماده کرده ام که برای شما میگذارم

مالک : نام: Raffaello

نامگذاری: Raphael

کاربر: Italian Line

بندر ثبت: Genoa, Flag of Italy.svg ایتالیا

سازنده: Cantieri Riuniti dell' Adriatico, Monfalcone, Italy

شماره یارد کشتی: 1578

شروع کار: 24 March 1963

به دست آورده شده: July 1965

ورود به خدمت: 10 July 1965

خروج از خدمت: 6 June 1975

سرنوشت: Sold to Iran, 1977, where laid up

وضعیت: Partially sunk 1983

مشخصات اصلی: نوع: ocean liner

گنجایش: الگو:GRT درازا: ۲۷۶٫۲۰ متر

(الگو:Convert/rand اینچ)

پهنا: ۳۰٫۱۰ متر (الگو:Convert/rand اینچ)

فرورفتگی در آب: ۱۰٫۴۰ متر (الگو:Convert/rand اینچ)

پیشرانه: 4 × Ansaldo steam turbines combined 64902 kW

سرعت: ۲۶٫۵ kN (الگو:Convert/km/h mph)

ظرفیت: 1775 passengers (535 1st Class; 550 Cabin Class; 690 Tourist Class)

خدمه: 725

زیرنویس: Sister ship to TS Michelangelo


نخستین طرح کشتی‌های « میکل آنژ » و « رافائل » در سال ۱۹۵۸ میلادی کشیده شد. قرار بود هنر تاریخی طراحی ایتالیایی‌ها با هنر و صنعت مهندسی کشتی سازی آن زمان در هم ممزوج شود و دو شناور بزرگ را ایجاد کند . طراحی‌ها در ابتدا، دو کشتی را با بدنه ی سیاه رنگ و دو دودکش بزرگ سفید نشان می داد.اما برخلاف دیدگاه سنتی کشتی سازان ایتالیایی، طراح این پروژه تصمیم به طراحی یک کشتی مدرن گرفت.بنابراین دوباره تیم طراحان دست به کار شدند و کشتی ای را با بدنه ی سفید همراه با دو دودکش بزرگ مشبک به سرپرستی پرفسور "موتورینو" استاد دانشگاه پلی تکنیک تورینو طراحی کردند. طراحی غریب و بی سابقه ای شده بود. در ۱۶ سپتامبر ۱۹۶۲ (یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۴۱) ابتدا کلید ساخت خواهر کوچکتر ، کشتی میکل آنژ زده شد.پنج ماه بعد ساخت جفت بزرگتر این کشتی آغاز شد و رافائل نیز رخ نشان داد.سه سال بعد در ۱۹۶۵ (۱۳۴۴ ش) بود که کشتی میکل آنژ به آب انداخته شد و سفر خود را میان بندر جنوا و نیویورک آغاز کرد. کمی بعد هم رافائل به طول ۲۷۶ متر و عرض ۳۱ متر ساخته شد. رافائل را از همان ابتدا بسیار بزرگتر و مجلل تر ساخته بودند و فقط در دریای مدیترانه به سفرهای دریایی فرستاده می شد. کمی بعد این کشتی گرانبها نیز میان جنوا و نیویورک سفرهای عظیم دریای اش را با ۱۷۷۵ نفر مسافر آغاز کرد. امکانات امکاناتی که در رافائل و میکل آنژ تعبیه شده بود حیرت انگیز بود . در کشتی رافائل ۸۵۰ خروجی رادیو تلفنی، ۶ استخر شنا، ۷۵۰ کابین، ۱۸ آسانسور، ۳۰ سالن اجتماعات، تالار نمایشی با ۵۰۰ صندلی و باشگاه‌های ژیمناستیک و پرورش قوای جسمانی و... ساخته شده بود. اما باید به چیزی اعتراف کرد و آن این بود که این دو خواهر زیبارو و پرجاه و جلال، هیچگاه نتوانستند حتی لیره ای برای خطوط دریایی کشتیرانی ایتالیا منفعت به دست بیاورند! چرا که با وجود استقبال زیادی که از این دو کشتی می شد ، هزینه‌های سنگین نگهداری آنها دیگر جایی را برای منفعت باقی نمی گذاشت .هر چند کسی نمی تواند این نکته را نادیده بگیرد که ایتالیا با اسم و شهرتی که بخاطر دارا بودن این دو کشتی در دنیا صاحب شده بود، دستگاه تبلیغاتی خوبی را برای خودش ایجاد کرده بود . یکی از صبح های بهار ۱۳۶۵ بود . موج ها ی دریا بوق بلند و غریبی را به گوش اهالی شهر بوشهر می رساند. مردمان بندر بوشهر وقتی از پنجره ی خانه های بافت قدیم به بیرون نگاه انداختند حیرت زده ، غول سفید و باشکوهی را دیدند که به ساحل بوشهر نزدیک می شد. کسی خبر نداشت که این کشتی بزرگ و سفید که تراکم دود از دودکش های عقبش به هوا بر می خاست و بدنه اش این چنین سفید و درخشان بود ، قرار است سال ها مهمان ذهن وجان مردمان این شهر شود . بوشهری ها که تا به حال کشتی های زیادی را دیده بودند فوج فوج می آمدند ، در ساحل جمع می شدند و با اشتیاق این کشتی زیبا را می دیدند و با زمینه ای از این کشتی عکس می گرفتند. این یکی با بقیه ی کشتی ها فرق داشت . کاخی شناور و مدرن در کنار شهر و مردمان بوشهر لنگر انداخته بود و زیبایی های فوق مدرنش را به رخ قدیمی و سنتی شهری می کشید که دوران واپسین پادشاهی پهلوی دوم را از سر می گذراند. شاهی که در این شهر کوچک و ساحلی، انبوهی از رویاهای جاه طلبانه و بلندپروازانه اش را گردهم جمع کرده بود. از نیروگاه اتمی تا فانتوم های فوق مدرن اف ۱۴ و پایگاه دریایی ارتش و خانه های شیک سازمانی ارتش که اسراییلی ها در قالب شرکت "هدیش" می ساختندشان ... از استانداری بوشهر به دربار محمدرضا شاه تلگراف زدند . وزیر دربار وقت ، اسداله علم صبحگاه اصلاح کرده و اتوکشیده ، خوشحال بود که می تواند خبر خوشی را برای شاه ببرد . گره ی کراواتش را صاف کرد ، وارد شد ، تعظیمی کرده و دست شاه را بوسید و گفت: « چشم تان روشن! اعلی حضرت کشتی ایتالیایی هم که خرید فرموده بودید به بوشهر صحیح و سالم رسیده،مبارک است!» برق شادی در چشم های شاه موج زد. به روی خودش نیاورد و با تبختری شاهانه به علم گفت : « خیلی هم خوب ! خبر داشتم ... دستور دادیم آن یکی هم در بندرعباس باشدش برای سربازان ... امروز عرایضی هم دارید ؟» علم تا کمر خم شده بود و گفته بود :« خدا شاهنشاه را به سلامت بدارد، بله امروز زیاد مزاحمت دارم»... در ذهن مردم همه ی شهرها پاره ای چیزها هستند که تبدیل به یک «خاطره ی جمعی» شده اند . این چیزها می تواند اشیایی در دسترس باشند و یا حوادث در دوردست .این ماجرا وقتی می تواند نمود بیشتری داشته باشد که همزمان شده باشد با پیدایش مظاهر دنیای جدید و ابزار و اشیای مدرنیزاسیون . به ناگاه می بینی که در حافظه ی شهر تهران یک عالمه خاطره تلنبار شده است . از ماشین دودی و سینماتوغراف تا لاله زار و کافه نادری و تماشاخانه ها و مسجد بازار و بین الحرمین . دیگر همه مان هم خوب دستگیرمان شده که ما ایرانی ها به شدت حسرت گذشته و یادهایش را می خوریم . آثار علی حاتمی کارگردان فقید و بزرگ سینما را که می بینی دوست داری در ِ خانه و اینترنت را به روی خودت ببندی و بروی در عالم سریال «هزار دستان» همراه با فرمانفرمایان آن قدر چلوکباب و دوغ بخوری تا بترکی... علی حاتمی برآیند همین دستگاه ذهن ایرانی است که همیشه گذشته را عزیز داشته و آن را نسبت به حال پربارتر و مایه ی آرامش و تسلای خاطرش یافته است. بوشهر نیز پر از این یادها و خاطره هاست که دیگر نماد شده اند و اگر کسی بخواهد نشانه شناسی و دال و مدلول سکنه ی این بندر را بیرون بکشد خوب و راحت می تواند از همین ها خیلی چیزها را دریابد . از سینمای محمد غوص تا کنسولخونه بریتانیا و زمین تنیس و عمارت کلاه فرنگی و مزار آل عصفور و فانوس دریایی و طاق خونی و عمارت حاج رییس تا گداخانه و عمارت های تنگک و مساجد چهار محل و کلیساها . هر کدام از این ها در بخشی از ضمیر ناخودآگاه مردم این شهر قرار گرفته و به ناگاه رخ نشان می دهد و در وقت و بی وقت ، یا بهانه ای برای توسعه می شوند ویا مانعی برای توسعه این شهر! اما یکی از این نام ها که به شکل حیرت انگیزی همیشه با بوشهری ها که دهه ی پنجاه شمسی را در این شهر تجربه کرده اند همراه بوده است. نام یک کشتی : رافائل. کشتی ای که آنها که دیده اندش با حسرت یادش می کنند و آنهایی هم که ندیده اندش در پی این هستند که حکایتش چه بوده است. این کشتی که می گویند مردم شهر شبانه و روزانه ،به دریا می زدند و از دل آب و از میان پاره های آهن و فولاد و چوب ،قاشق و چنگال نقره و ظروف مطلّا بیرون می آورند و فیلم های فیلم خانه اش را می بردند از کجا سرو کله اش پیدا شده بود ... سرگذشت کشتی رافائل در این شهر در میان کلافی از افسانه های شنیدنی پیچ و تاب می خورد. اینکه چطور شد به ناگاه در صبحی سپیدرنگ به مانند غولی زیبا در کنار ساحل بوشهر ظاهر شود ، از کجا آمده بود و عاقبتش چه شد و چرا می گویند برای شهر شگون نداشت... امیدوارم آنچه که در ادامه می آید بتواند ورقی از این کتاب «افسانه های رافائل» بکاهد. چرا که زمانه ،روزگاری است که هر چه کمتر افسانه بشنویم بهتر ومنطقی تر زندگی می کنیم و بیشتر رفتارهای مدنی از خود نشان می دهیم هر چند که هیچگاه آتش خنیاگران افسانه سرا خاموشی ندارد و عطش ما برای شنیدنشان نیز همچنین... تولد در دهه ی چهل و پنجاه میلادی ، با وجودی که هواپیماهای مسافربری، مسیر اقیانوس آتلانتیک را به خوبی و به سرعت طی می کردند اما در اروپا ایتالیایی ها که نمی خواستند شکست و ضعف خود را در صنعت حمل و نقل هوایی پذیرا شوند ، به تقویت صنعت دریانوردی خویش پرداختند به همین دلیل مدیران ارشد دریانوردی ایتالیا دستور ساخت دو شاهکار را صادر کردند. شاهکارهایی که پشتوانه اش دولت ایتالیا بود و چیزی نگذشت که به یک پروژه ی ملی تبدیل شد. نخستین طرح کشتی های «میکل آنژ» و «رافائل» در سال ۱۹۵۸ میلادی کشیده شد. قرار بود هنر تاریخی طراحی ایتالیایی ها با هنر و صنعت مهندسی کشتی سازی آن زمان در هم ممزوج شود و دو شناور بزرگ را ایجاد کند . طراحی ها در ابتدا، دو کشتی را با بدنه ی سیاه رنگ و دو دودکش بزرگ سفید نشان می داد.اما برخلاف دیدگاه سنتی کشتی سازان ایتالیایی، طراح این پروژه تصمیم به طراحی یک کشتی مدرن گرفت.بنابراین دوباره تیم طراحان دست به کار شدند و کشتی ای را با بدنه ی سفید همراه با دو دودکش بزرگ مشبک به سرپرستی پرفسور "موتورینو" استاد دانشگاه پلی تکنیک تورینو طراحی کردند. طراحی غریب و بی سابقه ای شده بود. در ۱۶ سپتامبر ۱۹۶۲ (یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۴۱) ابتدا کلید ساخت خواهر کوچکتر ، کشتی میکل آنژ زده شد.پنج ماه بعد ساخت جفت بزرگتر این کشتی آغاز شد و رافائل نیز رخ نشان داد.سه سال بعد در ۱۹۶۵ (۱۳۴۴ ش) بود که کشتی میکل آنژ به آب انداخته شد و سفر خود را میان بندر جنوا و نیویورک آغاز کرد. کمی بعد هم رافائل به طول ۲۷۶ متر و عرض ۳۱ متر ساخته شد. رافائل را از همان ابتدا بسیار بزرگتر و مجلل تر ساخته بودند و فقط در دریای مدیترانه به سفرهای دریایی فرستاده می شد. کمی بعد این کشتی گرانبها نیز میان جنوا و نیویورک سفرهای عظیم دریای اش را با ۱۷۷۵ نفر مسافر آغاز کرد. امکانات امکاناتی که در رافائل و میکل آنژ تعبیه شده بود حیرت انگیز بود . در کشتی رافائل ۸۵۰ خروجی رادیو تلفنی، ۶ استخر شنا، ۷۵۰ کابین، ۱۸ آسانسور، ۳۰ سالن اجتماعات، تالار نمایشی با ۵۰۰ صندلی و باشگاه های ژیمناستیک و پرورش قوای جسمانی و... ساخته شده بود. اما باید به چیزی اعتراف کرد و آن این بود که این دو خواهر زیبارو و پرجاه و جلال، هیچگاه نتوانستند حتی لیره ای برای خطوط دریایی کشتیرانی ایتالیا منفعت به دست بیاورند! چرا که با وجود استقبال زیادی که از این دو کشتی می شد ، هزینه های سنگین نگهداری آنها دیگر جایی را برای منفعت باقی نمی گذاشت .هر چند کسی نمی تواند این نکته را نادیده بگیرد که ایتالیا با اسم و شهرتی که بخاطر دارا بودن این دو کشتی در دنیا صاحب شده بود، دستگاه تبلیغاتی خوبی را برای خودش ایجاد کرده بود . در واقع ایتالیایی ها در گرماگرم مسابقه ی ساخت تجهیزات و توربین ها و موتورهای غول پیکری که بویینگ ها را به هوا می فرستاد ، با این دو کشتی نشان می دادند که آنها نیز قادرند پابه پای سایر اروپایی ها در صنعت جایگاهی داشته باشند و کشتی های درجه یکی را برای استفاده طبقه ی مرفه دنیا تولید کنند. اتاق های خواب و سالن های تشریفات رافائل بی نهایت لوکش و شیک بودند. حداقل در هر کابین یک حمام و توالت شیک و لوکس که با مرمرهای ایتالیایی تزیین شده بود وجود داشت . همانطور که گفته شد در روی هر کشتی شش استخر ، سه تا برای بزرگسالان و سه تا برای کودکان ساخته شده بود.سالن تفریحاتی هم ساخته شده بود که مخاطبین به محض ورود به آن ، با چلچراغ های غول آسای کریستال بسیار گرانقیمتی مواجه می شدند .در کنار این ها دو سالن نمایش بزرگ هم ایجاد شده بود که در هر کدام دو تلویزیون بزرگ قرار داده بودند . این رافائل که چنین امکانات افسانه ای داشت بارها در دنیا به دلایل مختلف رسانه ای شد. از جمله در سال ۱۹۶۶ یک زن ثروتمند دو ماشین شیک و گرانقیمتش را روی عرشه ی بزرگ و وسیع کشتی آورد و در آنجا یک کورس مسابقه برگزار کرد. در سال ۱۹۷۰ هم یک کارگردان ایتالیایی قسمتی از یک فیلم سینمایی اش را در این کشتی تهیه و ضبط کرد. بعدها در همین سال بود که به درخواست عده ای از مسافرین قسمتی از سالن بزرگ نمایش کشتی تبدیل به زمین بازی اسکیت روی یخ شد. هر چند که سال ۱۹۷۰ (۱۳۴۹ ش) رافائل با یک نفتکش نروژی در اقیانوس تصادف کرد و به قول ایتالیایی ها کشتی شان چشم زخم خورد! بدبیاری و بحران گفته شد که هیچکدام از دو کشتی میکل آنژ و رافائل برای مالکینش تولید پول و ثروت نمی کردند و دولت ایتالیا با سوبسید بالایی این دو کشتی پرخرج را زنده نگاه می داشت. در واقع دولت ایتالیا برای هر مسافر رافائل ۷۰۰ دلار سوبسید پرداخت می کرد. رافائل با اینکه نُه سال بعد در سفرهای دریایی در اقیانوس های دیگر هم مورد استفاده قرار گرفت اما باز هم هزینه های گزاف و سرسام آورش به مانند خواهر دو قلویش ،میکل آنژ اجازه نمی داد که این کشتی به سوددهی برسد. بحران نفت در ۱۹۷۴ (۱۳۵۴ ش) ، باعث افزایش ۲۱۷ درصدی(!) هزینه های کشتی برای دولت ایتالیا شد . روزنامه های ایتالیایی آغاز به انتقاد کردند و نوشتند که چرا باید پول مالیات دهندگان ایتالیایی برای «زنده نگاه داشتن خاطرات دوران عهد عتیق و رمانتیک بازی دولت» به این شکل هزینه شود. با فشار پیاپی مطبوعات بالاخره دولت ایتالیا در ۱۹۷۵ اعلان کرد که قادر نیست که برای حفظ این دو کشتی روزانه ۱۰۰ میلیون لیره پرداخت کند. در بهار ۱۹۷۵ بود که دولت ایتالیا رسما اعلام کرد که خطوط کشتیرانی ایتالیا نمی تواند کمک های دولت را دریافت کند. این سخن به معنای مرگ این دو خواهر بود. در۲۱ آوریل ۱۹۷۵(دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۵۴) رافائل برای آخرین بار بدون هیچ تشریفاتی ،غمگینانه بندر نیویورک را به سمت ایتالیا ترک کرد.در ۳۰ آوریل هم برای آخرین باردر بندر جنوا لنگر انداخت و بعد از ۱۱۳ بار سفر دریایی به نیویورک از حرکت کناره گرفت . سه ماه بعد هم میکل آنژ به او در بندر کم رونقی به نام لاسپیزا پیوست و هر دو درآنجا به خاموشی فرو رفتند . در ۱۹۷۶ (تابستان ۱۳۵۵)صاحب شرکتی آمریکایی به نام «هوم لاین» حاضر شد در قبال خرید این دو کشتی مبلغ خوبی را بپردازد اما به شرطی که دولت ایتالیا اجازه بدهد این دو کشتی در همان مسیر ایتالیا ،نیویورک سفر کند و از خدمه های ایتالیایی استفاده شود .اما شرکت خطوط دریای ایتالیا از آنجایی که نمی خواست بار دیگر مورد انتقاد رسانه هایانی کشور قرار بگیرد که چرا باز این دو کشتی در ایتالیا به حرکت در آمدند ، به این پیشنهاد توجه نکرد و اعلام کرد که این دو کشتی را می خواهد به بیرون کشور بفرستد. یک خرید عجیب اما چیزی نگذشت که سروکله ی خریدار دوم در پاییز سال ۱۹۷۶ (پاییز ۱۳۵۵) پیداشد: شاه ایران، محمد رضا شاه پهلوی؛ مردی که بلندپروازی هایش در دنیا معروف شده بود و همه می دانستند که با ثروت افسانه ای که از پول فروش نفت در خزانه ایران جمع شده ، او خریدار دست به نقد تمامی تسلیحات و امکانات نظامی و مدرن دنیاست. بی دلیل نبود که شاه ایران به نام « امپراطور نفت» تصویرش روی جلد مجله ی معتبر تایم منتشر شده بود . این شاه مغرور که خبر نداشت که کمتر از دو سال دیگر سلطنتش برچیده خواهد شد، به طرف ایتالیایی اعلام کرد که می خواهد این دو کشتی را بخرد تا آنها را به محلی تبدیل کند که کارگران شرکت نفت ، پرسنل نیروی دریایی و کارآموزان ارتش ایران در آنجا و در ایام تعطیلات و مرخصی شان استراحت کنند. خطوط دریایی ایتالیا مانعی در این معامله مشاهده نکرد .مهم این بود که کشتی از ایتالیا بیرون می رفت و جنجال معترضین خاموش می شد.بالاخره در آذر ماه ۱۳۵۵ کشتی ها به ایران فروخته شد . به نظر می رسید ایران معامله ی خوبی با ایتالیایی ها کرد . رافائل در سال ۱۹۶۵ تا ۹۰ میلیون دلار نیز قیمت گذاری شده بود اما ایتالیایی ها از سرناچاری و اجبار و شرایط بحرانی اقتصادی شان، ده سال بعد رافائل و میکل آنژ را که حدود ۴۵ میلیون دلار قیمت واقعی داشتند هر کدام به مبلغ دو میلیون دلار به ایران فروختند! باا ینکه گفته می شود دلالان ایرانی/ ایتالیایی هم در این معامله عجیب نقش خود را برای ارزان خریدن این کشتی خوب ایفا کردند اما می گویند که ایتالیایی ها قول کمک ومساعدت مالی زیادی از شاه ایران برای عبور ازبحران مالی شان گرفتند . هنوز که هنوز است ایتالیایی ها و مورخان شان دولت و مسئولانشان را به خاطر این معامله ی عجیب که این کشتی ها را به ثمن بخس به ایران فروختند تمسخر می کنند. در واقع برنده ی واقعی این معامله ایرانی ها بودند که این دو جواهر اقیانوس پیما را به بهترین قیمت از خطوط بین المللی بیرون کشیدند و از آن ایران کردند. ورود به خلیج فارس معروف است روزی که قرار بود رافائل و میکل آنژ ایتالیا را برای همیشه ترک کنند عده ی زیادی از مردم ایتالیا در بندر جنوا جمع شده بودند و با چشم گریان با کشتی ها وداع کردند.در بهار ۵۶ بود که دوخواهر زیبای دوقلو قدم به آب های گرم خلیج فارس گذاشتند . این دو کشتی به محض ورود به آب های خلیج فارس از یکدیگر جدا شدند . میکل آنژ در بندر عباس لنگر انداخت و رافائل ، این کاخ شناور با ۵۰ خدمه ی ایتالیایی و با افزایش ظرفیت در حد سکنای ۱۸۰۰ نفر در بندر بوشهر پهلو گرفت . به محض ورود رافائل به بوشهر ، مردم شهر دسته دسته به دیدار مهمان جدید و چشم نوازشان می آمدند و با آن عکس می گرفتند و ساعت ها در کنارش می نشستند وتماشایش می کردند. کسی اجازه ی حضور در آن نداشت تا وضعیت کشتی دقیقا اعلام شود . دقیقا کسی نمی دانست که حضور این کشتی به چه دلیل در بوشهر رقم خورده است. در سال۱۹۷۸ به شاه پیشنهاد شد که از این کشتی استفاده تجاری نیز بشود و آن را برای مسافرین ثروتمند و اشراف منش ایرانی و خارجی بازسازی کرده و به سفرهای دریایی گسیل داشته و با کاهش ظرفیتش به ۱۳۰۰نفر برای کشور یک منبع درآمد ایجاد کنند . شاه پذیرفت . زوال هیئتی که بدین منظور از ایتالیا برای انجام و بررسی این کار آمده بود بلافاصله متوجه وضعیت نامطلوب کشتی شد. بدنه ی کشتی به شدت در همان یکسال پهلوگرفتن و کار نکردن و تعطیلی تاسیسات کشتی، بر اثر میزان بالای رطوبت و رسوبات آب دریا زنگ زده و تخریب شده بود. چوب های عرشه ی مجلل کشتی توسط آفتاب داغ و سوزان بندر بوشهر تغییر حالت داده و دفرمه شده بود و از همه وحشتناک تر موش های بندر بوشهر بودند که در داخل کشتی به شکل دیوانه واری زیاد شده و از درون کشتی را جویده و پوسانده بودند. با سقوط سلطنت محمدرضا شاه پهلوی و پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و تغییر شرایط قراردادها و جامعه ،خدمه ها و نیروهای ایتالیایی کشتی که نقش مهمی در نگهداری و حفظ تاسیسات کشتی داشتند رافائل را رها کرده و به ایتالیا بازگشتند. این باعث شد که روز به روز وضعیت تاسیسات و ظاهر کشتی نامطلوب تر شده و عده ای از این فضا استفاده کرده و دست به تاراج اموال عمومی کشتی بزنند.اوضاع عجیبی شده بود . از آن قصر سفید کمتر نور شکوه و آبادی به چشم می خورد. به نظر می رسید رافائل در کنار ساحل بوشهر رها شده تا به صورت یک آهن قراضه فروخته شود. زمزمه هایی نیز شنیده می شد که قرار است این کشتی توسط واسطه های غیر ایتالیاتی به ایتالیا بازگرداند شود. مرگ در سال ۱۳۶۲ تصمیماتی برای بازگرداندن رافائل و میکل آنژ به سفرهای دریایی گرفته شد اما هنوز این تصمیم عملی نشده بود که در روز پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۶۲ هواپیماهای عراقی بالاخره در گرماگرم بمباران خارگ و بوشهر آن را هدف موشک قرار داده و به آن آسیب جدی وارد کردند به حدی که رافائل تا نیمه در آب های کم عمق ساحلی لنگرگاه بوشهر فرورفت. چیزی نگذشت که یک کشتی باری به نام «ایران سلام» (ایران سیام) ناگهان به صورت اتفاقی با آن برخورد کرد و به بدنه اش آسیب جدی رساند و کاری را که هواپیماهای عراقی آغازش کرده بودند تمام کرد؛ رافائل کاملا در اعماق خلیج فارس غرق شد و آن گاه مورد هجوم بیشتر عده ای ازغواصان محلی واقع شد . عده ای از این افراد که خبر از گنجینه های درون کشتی داشتند، آثار گرانبها و هنری ای که هنوز در کابین ها و سالن اجتماعات کشتی و رستوران هایش باقی مانده بود را به یغما بردند.بدین ترتیب کشتی اقیانوس پیمای رافائل بیشتر از هفت سال نتوانست در کنار سواحل جنوبی ایران دوام بیاورد و خیلی زود به افسانه ای غریب تبدیل شد. کشتی میکل آنژ اما سالم باقی ماند و ظاهرا تا سال ۱۹۹۱ در ایران باقی ماند اما بعد به دلیل مستهلک شدن زیاد به یک شرکت اوراق چی پاکستانی/ بنگلادشی فروخته شد تا اوراق شود . ساین بهزاد ، یکی از آخرین ساکنین رافائل درباره ی مسامحه و غفلتی که در مورد رسیدگی و حفظ این کشتی اتفاق افتاده بود ، و درباره ی اوضاع واحوال کشتی در آن زمان نوشته است : «من در آن زمان در سال های ۷۸ و ۷۹ دو سال در کشتی زندگی کردم . بعد از انقلاب اسلامی و سقوط شاه ، کشتی در بندر بوشهر به حال خود گذاشته شده بود . متاسفانه کشتی توسط عده ای غارت شد . جلبک های ساحلی هم باعث شد که کشتی به شدت تخریب شود .رافائل در زیر آفتاب بندر بوشهر پوسید و به محلی برای حکمفرمایی موشها تبدیل شده بود. » این افسر کشتی رافائل نوشته است :«در دوران یکی از آتش بس های ابتدایی جنگ ایران و عراق رافائل به عنوان یکی از مناطق و اهدافی که ممکن است مورد بمباران عراق واقع شود اعلام شد. به همین دلیل کشتی را توسط یک یدک کش۱۰۰۰ متر در کنار ساحل جابجا کردند و بعد توسط گروهی از تفنگدارن نیروی دریایی مورد محافظت قرارش دادند . اما با این وجود در یکی از روزهای جنگ ایران و عراق کشتی توسط یکی از موشک های هواپیماها مورد اصابت قرار گرفت ...رافائل یکی از بزرگترین و بهترین جاهایی بود که من دوسال از عمرم را درآنجا گذراندم. بعداز این همه سال ،هنوز که هنوزاست کلید کابین خودم در کشتی رافائل را در جاسویچی ام حفظ کردم...» امروزه علی رغم شایعاتی که وجود دارد رافائل دیده نمی شود و زیر۷ متر آب ،در فاصله ی دو کیلومتری نیروگاه اتمی قرار گرفته است.اما چیزی که جالب است خاطره ی این کشتی است که امروزه روز باقی مانده است و بسیاری با هر جذر و مد و پدیدار شدن جسمی از زیر آب می گویند رافائل از آب درآمده.... در بوشهر به بهانه های مختلف یادی از این کشتی می شود . پوسترهای این کشتی در ابعاد بزرگ منتشر شده و به فروش می رسد . در خیابان ساحلی شهر نیز رستورانی با معماری جدیدی ساخته شده که صاحب خوش ذوقش نامش را به یاد آن کشتی رافائل گذاشته و در آن مرغ سوخاری کنتاکی(!) عرضه می کند. در مقابل این محل بقایای کشتی است که عده ای می گویند این همان رافائل معروف است در صورتی که این تپه ی فلزی که هر از چند مدت ،سر از آب در می آورد بقایای همان کشتی «ایران سلام» یا «ایران سیام» است که ۴۰ متر از بدنه اش بیرون آب آمده است و امروزه مکانی برای ماهیگیران شهر شده است. اما چه شد رافائل، این جواهر گرانبهای اقیانوس های گرم جهان و این ثروت ملی ایرانیان که زمانی از کنار برج های دوقلوی نیویورک ،خرامان و دودکنان و بوق زنان رد می شد ، چه پیش از غرق شدن و چه پس از فرو رفتنش در اعماق آب های بوشهر این چنین مورد اهمال ما واقع شد وتنها خاطره ای و یادی مبهم از آن باقی مانده است .آیا ماجرای رافائل یک درس بزرگ برای جامعه ما برای حفظ و نگهداری آثار فرهنگی ،تاریخی اش نیست ؟ نسبت به خودمان بی رحمیم همانطور که نسبت به آثار ملی مان بی رحم تر. دقیقا برای رافائل همان اتفاقی افتاد که امروز برای بافت قدیم بوشهر و کتیبه ی سنگ نوشته خارگ روی داد. صدای بوق بلندی می آید، این بار صدای بوق یک کشتی نیست ، صدای بوق بلند یک هشدار است. هشداری به همه ی ما. به خود آییم. 



نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 1:11 توسط امیر اریا| |

سلام
شاید این جریان برای خیلی ها پیش اومده باشه و حتماً خیلی از شماها مشابه این جریان رو شنید و خوندید ،
اما این جریان امروز من هستش ، آره  امیر اریا . . .
جریان از این قراره که امروز تو ماشین نشسته بودم با یکی از دوستام که یک بنده خدایی اومد نزدیک و گفت آقا قبض آبم اومده . . ، هنوز جمله اش تمام نشده بود که من پریدم وسط حرفش و گفتم من یک دهشاهی هم ندارم ، اون بنده خدا با خنده گفت نه بابا ، اجازه بده حرفم تمام شه ، گفت من سواد ندارم بدونم چقدر پول قبض آبم اومده ، گفت یکی بهم گفته 2100 تومن شده باورم نشده ، گفتم بیام از شما جوون عزیز بپرسم ، بازم خندید و گفت حالا بهم میگید یا نه ، اون لحظه از خودم خیلی بدم اومد ، خیلی . . .
با یک خنده تلخ گفتم پدر جان همون 2100 تومن درسته ./.
( تو رو خدا نذارید این حالی که امشب دارم ، تو زندگی هاتون بهتون دست بده )
خدا از سر تقصیرم بگذره ./.

نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 12:44 توسط امیر اریا| |

چیش زخم ....
دیروز بعد از مدتها با اینکه اصلا حالم خوب نبود فرصت کردم به منزل پدری برم . تا در حیاط رو باز کردم ، مادرم رو دیدم که مثل همیشه در پاشنه در به استقبال اومده ...بعد علیک سلام فوری گفت چرا حالت خرابه و فی الفور در مطبخ بساط زاغ دینشت ( سپند) رو بر پا کرد ... دست مشت کردش بطرف شونه هام اومد و بعد دور سرم چرخید : اسفند دونه دونه اسفند سی وسه دونه و پیس پیس پیس ..... و زیر لب اورادی که می خوند...گفتم : مادر جان من باقیشم بلند بلند بخون بشنوم چی میگی . قیافه ای حق بجانب گرفت و شمرده تر از همیشه گفت : اسفند دونه دونه ...اسفند سی وسه دونه پیس پیس پیس .... و باز هم همون آش و همون کاسه ....بالاخره تا امروز که پس از جستاری کوتاه شعر کامل را یافتم و بامید دور بودن تمام دوستان عزیزتر از جانم از چشم بد !!! به اشتراک میگذارم:

اسفند و اسفندونه
اسفند سی و سه دونه
قضا به دور
بلا به دور
به حقٌ این صاحب نور
- مرغ زمین
- مرغ هوا
- جنٌ و پری
- آدمیزاد
- همسایه دست راست
- همسایه دست چپ
- هنسایه روبرو
- همسایه پشت سر
- از خویش و قوم
- از بیگونه
- هركه از خونه بیرون رفته
- هركه تو خونه اومده
- هركه از دروازه بیرون رفته
- هركه از دروازه تو اومده
- شنبه زا
- یكشنبه زا
- دوشنبه زا
- سه شنبه زا
- چهارشنبه زا
- پنجشنبه زا
- جمعه زا
هر چشم ناپاكیه
بتركه چشم حسود
بتركه چشم بخیل
به حقٌ شاه مردان
درد و بلا بگردان
نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 16:42 توسط امیر اریا| |

سایه   سنگ  بر   آینه   خورشید   چرا ؟                    خودمانیم  ، بگو  این  همه  تردید   چرا ؟
نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن                    طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا ؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن                   آن كه خندید چرا ؟ آن  كه  نخندید  چرا ؟
طالع  تیره ام  از  روز  ازل  روشن بود                      فال كولى  به  كفم  خط  خطا  دید چرا ؟
من كه  دریا  دریا  غرق  كف  دستم  بود                    حالیا حسرت یك قطره كه خشكید  چرا ؟
گفتم این عید  به  دیدار  خودم  هم  بروم                     دلم  از  دیدن  این  آینه  ترسید   چرا  ؟
آمدم  یك  دم  مهمان   دل   خود    باشم                      ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 1:6 توسط امیر اریا| |

انسان‏، از نخستین ادوار زندگی اجتماعی، متوجه بازگشت و تكرار برخی از رویدادهای طبیعی، یعنی تكرار فصول شد. نیاز به محاسبه در دوران كشاورزی ، یعنی نیاز به دانستن زمان كاشت و برداشت، فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را به وجود آورد. نخستین محاسبه فصل ها، بی گمان در همه جوامع با گردش ماه كه تغییر آن آسانتر دیده می شد صورت گرفت. و بالاخره در نتیجه نارسایی ها و ناهماهنگی هایی كه تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت. سال در نزد ایرانیان از زمانی نسبتا كهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم شده و همان طور كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است آغاز سال ایرانی از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم) روز هرمز از ماه فروردین بود، وقتی كه آفتاب در نصف النهار ، در نقطه اعتدال ربیعی ، و طالع سرطان بود.

 پیدایش جشن نوروز 

جشن نوروز را به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری چون فردوسی، عنصری، بیرونی، طبری و بسیاری دیگر كه منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند.

در خور یادآوری است كه جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز با آن كه جشن را به جمشید منسوب می كند یادآور می شود كه : «آن روز كه روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود».

روایت های اسلامی درباره نوروز

آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامی سیمین كه پر از حلوا بود برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید كه این چیست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسید كه نوروز چیست؟ گفتند عید بزرگ ایرانیان. فرمود: آری، در این روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسیدند عسكره چیست؟ فرمود عسكره هزاران مردمی بودند كه از ترس مرگ ترك دیار كرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند. سپس آنان را زنده كرد وابرها را فرمود كه به آنان ببارند از این روست كه پاشیدن آب در این روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را میان اصحاب خود قسمت كرده و گفت كاش هر روزی بر ما نوروز بود.

و نیز حدیثی است از معلی بن خنیس كه گفت: روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم گفت آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می دارند و به یكدیگر هدیه می دهند. پس حضرت صادق گفت سوگند به خداوند كه این بزرگداشت نوروز به علت امری كهن است كه برایت بازگو می كنم تا آن را دریابی. پس گفت: ای معلی ، روز نوروز روزی است كه خداوند از بندگان خود پیمان گرفت كه او را بپرستند و او را شریك و انبازی نگیرند و به پیامبران و راهنمایان او بگروند. همان روزی است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزیدن گرفت و زمین در آن شكوفا و درخشان شد. همان روزی است كه كشتی نوح در كوه آرام گرفت. همان روزی است كه پیامبر خدا، امیر المومنین علی (ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی (ع) به عنوان امیر المومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد (ص) و اولیای امر در آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست كه ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست.

جشن نوروز

جشن نوروز دست كم یك یا دو هفته ادامه دارد. ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را پس از جمشید یك ماه می نویسد: « چون جم درگذشت پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند: 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف، 5 روز سوم را به خادمان و كاركنان پادشاهی، 5 روز چهارم را به ندیمان و درباریان ، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزگران. ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست كم از پنجه و «چهارشنبه آخر سال» آغاز می شود و در «سیزده بدر» پایان می پذیرد. ازآداب و رسوم كهن پیش از نوروز باید از پنجه، چهارشنبه سوری و خانه تكانی یاد كرد.

پنجه (خمسه مسترقه)

بنابر سالنمای كهن ایران هر یك از 12 ماه سال 30 روز است و پنج روز باقیمانده سال را پنجه، پنجك، یا خمسه مسترقه، گویند. این پنج روز را خمسه مسترقه نامند از آن جهت كه در هیچ یك از ماه ها حساب نمی شود. مراسم پنجه تا سال 1304 ، كه تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یك روز قرارداد، برگزار می شد.

میر نوروزی

از جمله آیین های این جشن 5 روزه، كه در شمار روزهای سال و ماه و كار نبود، برای شوخی و سرگرمی حاكم و امیری انتخاب می كردند كه رفتار و دستورهایش خنده آور بود و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می كرد. ابوریحان از مردی بی ریش یاد می كند كه با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور در نخستین روز بهار مردم را سرگرم می كرد و چیزی می گرفت. و هم اوست كه حافظ به عنوان « میرنوروزی» دوران حكومتش را « بیش از 5 روز» نمی داند.

از برگزاری رسم میر نوروزی، تا لااقل 70 سال پیش آگاهی داریم. بی گمان كسانی را كه در روزهای نخست فروردین، با لباس های قرمز رنگ و صورت سیاه شده در كوچه و گذر وخیابان می بینیم كه با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم می كنند و پولی می گیرند بازمانده شوخی ها و سرگرمی های انتخاب «میر نوروزی» و «حاكم پنج روزه » است كه تنها در روزهای جشن نوروزی دیده می شوند و آنان در شعرهای خود می گویند: «حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه».

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/15ساعت 17:34 توسط امیر اریا| |

 این داستان واقعی است!

اون روز تو مدرسه خیلی درگیر مسائل مالی بودم. کم و کاست زندگیم

داشت دیوونه ام می کرد خانمم هم بنده خدا تا حدی تحمل داره خوب دبگه....

گفتم آخه خدایا مگه بدتر از اینم میشه؟ قسط های وام های عروسیم درآمد

 کم خونه ی استیجاری بدهی به این و اون حقوق کمتر از همه!!! فشار

زندگی داشت بد جوری فشارم می داد!!! تا اینکه اتفاق زیر واسم افتاد!

زنگ آخر مدرسه خورد و همه رفتن و مدرسه خالی شد!

وقتی داشتم در مدرسه رو می بستم یه جمله که روی یه ماشین در حال

دور شدن بود نظرم و جلب کرد و لی نتونستم واضح بخونمش!!!

سرم و تکون دادم و باز به فکر بدبختی هام افتادم!

فردا صبحش هم همینطور بودم تا اینکه زنگ تفریخ به صدا در آمد و

بچه ها در دسته های چند تایی از کلاس به سمت حیاط می آمدند.

 

چشمم به یکی از بچه ها افتاد که تنها بود. برای من که تازه

وارد  این مدرسه  شده بودم عجیب بود.

رفتم بهش گفتم چرا تنها ایستادی با کسی حرف نمی زنی؟

بدون اینکه جوابم رو بده با چشم های قشنگش یه

نگاه معصومانه به عمق چشمام کرد و رفت یه گوشه وایساد.

واسم خیلی عجیب بود که آخه چرا این بچه این جوریه؟

از یکی از همکار ها پرسیدم این بچه مشکلی داره؟

در حالتی که داشت چایی می خورد یکدفعه آب دهانشو فرو برد و گفت:

کی؟ پرپر؟

گفتم پس اسمش پرپره؟

خودش که هیچی نمی گفت خوب شد شما گفتی به علامت ناراحتی سری تکون داد

گفتم حالا نگفتی چرا اینجوریه؟

آهسته نگاهشو تو لیوان چاییش دوخت وگفت:

این بچه پدرش فوت شده مادرشم از داغ باباش جلوی چشمهای

بچه اش واز فشار زندگی دم در خونه شون خود سوزی کرده!!!!!

 

سی و سه بندم تکان خورد! نگاهم تو حیاط دنبالش می گشت!!!

پیداش که کردم داشت با یکی می خندید!

با خودم گفتم بچه ی کلاس اول دبستان که وقت راحتی و بازیگوشیشه

الان ... الان..... خدایا.....

 

همین جور با خودم درگیر بودم تا اینکه زنگ آخر به صدا در آمد و

دیدم  روی یکی از ماشینهایی که منتظر بچه ها هستند

جمله ی آشنایی نوشته. دقت که کردم یاد دیروز ظهر افتادم ....

 

روی ماشینه نوشته بود: بهزیستی تهران بزرگ!

به نقل از یکی دوستانم

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 12:37 توسط امیر اریا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ